|
موسیقی سنتی و مقامی ايراني
|

لطفالله مجد، نوازندة سرشناس «تار»، ساعت يازده، روز چهارشنبه هشتم آذر ماه 1357 اسير حمله قلبي شد و درگذشت.
لطفالله مجد كه به هنگام مرگ شصت و يك سال داشت، از جمله هنرمنداني بود كه سالها همكارياش با راديو ايران به روزهاي آغاز فعاليت راديو در ايران برميگشت. آنان كه در اين همه سال شنوندة برنامههاي راديو ايران بودهاند، خاصه آنهايي كه به موسيقي ايراني شيفتگي دارند و اين گروه از برنامههاي راديو را پيوسته شنونده بودهاند، بيگمان به ياد دارند كه در طول اين همه سال چه بسيار صداي ساز لطفالله مجد را شنيدهاند و چه بسيار كه دل به طنين زخمههايي سپردهاند كه از سراپرده تار مجد برميخاسته است. لطفالله مجد در همة سالهاي نوازندگي هرگز نخواست كه هنرش ابزاري براي كسب شهرت براي او بشود و به همين دليل هم به همان اندازه كه طنين آشناي سازش شهرت يافت و آشنا شد، نام او و خود او بر زبانها نيفتاد و شگفتا كه هرگز هم از اين مسئله ابرازِ شِكوهِ نكرد. پيوسته دلخوش از اين بود كه با ساز خود توانسته است «عالمي» داشته باشد و دلخوشتر از اين بود كه وقتي سازش را در پناه جانش ميگيرد فرصتي دارد تا فريادهايي از شور و عشق و راز و نياز را با خود و با او زمزمه كند و چنين بود كه اغلب ميگفتند ساز مجد تنها صداي خوش نيست، بلكه مجموعهاي از گفت و شنودهايي است كه دريافتش و دريافتن راستينش ميتواند دريافتنش موجب نابترين لذتها بشود.
لطفالله مجد كه از تبار بزرگاني چون ابوالحسن صبا و محجوبي بود، هميشه و هميشه بيادعا ماند و تنها به اين دلخوش كرد كه سازش رازش را ميداند و او نيز راز سازي را كه سالهاست با يكديگر «دمخوري» دارند. لطفالله مجد، همچنان كه قبلاً اشاره شد ساعت يازده روز چهارشنبه هشتم آذر ماه 1357 به هنگامي كه در صف طولاني پمپ بنزين خيابان كوروش كبير تهران (خيابان دكتر شريعتي بعدي) منتظر نوبت ايستاده بود، دچار حمله قلبي شد و پيش از اينكه او را به بيمارستان برسانند، جان به جانآفرين تسليم كرد.
آنچه در اين صفحات ميبينيد و ميخوانيد يادداشتها و تصويرهايي است كه به همت چهار دوست عزيزش نواب صفا ـ شاعر، نويسنده و محقق معاصرـ و فريدون ناصري ـ موسيقيدان و همكار قديمي راديو ايران ـ اديب خوانساري ـ استاد موسيقي و آوازخوان معروف ـ و استاد احمد عبادي ـ نوازنده چيره دست سهتارـ فراهم آمده است. شايد كه چاپ آنها و يادهايي كه در لابهلايشان آمده يادي از او زنده كنند و اميد كه روانش قرين رحمت پروردگار شود.
اديب خوانساري:
لطفالله مجد، انساني لايق، هنرمندي ارزنده
من مرحوم لطفالله مجد را از سال 1319 كه راديو تهران افتتاح شد ميشناختم و گاه نيز در برنامههاي راديو با آن مرحوم همكاري داشتم. او قبل از افتتاح راديو علاوه بر كار اداري در اداره دخانيات ايران، به فعاليتهاي هنري نيز ميپرداخت و هنرش ارزنده و قابل ستايش بود.
مرحوم لطفالله مجد، به تصديق عموم هنرمندان و هنرشناسان موسيقي اصيل ايراني هنرمندي قابل ستايش بود و از نظر اخلاق هم از شايستگي و لياقت راستيني برخوردار بود.
در سال 1356 ضمن تجليلي كه سازمان راديو تلويزيون ملي ايران (صدا و سيما بعدي) از هنرمندان به عمل آورد مرحوم لطفالله مجد به سبب سوابق اخلاقي و هنري طولاني و درخشان خود در صف اول قرار داشت. مرحوم لطفالله مجد مسلمان واقعي بود مباني عقيدتي محكم و استوار داشت و به دليل داشتن خصوصيات اخلاقي بارز و شايسته در بين عموم هنرمندان از محبوبيت خاصي برخوردار بود. فقدان او در صف جامعه هنرمندان خلأيي ايجاد كرده كه به اين زوديها هم ممكن نيست پر بشود. يادش گرامي باد.
احمد عبادي:
لطفالله مجد، پنجهاش شيرين بود
نزديك به چهل سال بود كه با لطفالله مجد دوستي و آشنايي داشتم. دوستي ما از آن دوستيها بود كه ريشه در روزگار جواني هر دوي ما داشت و به همين دليل شيرين و پُرخاطره بود. او در نوازندگي تار چيرهدست بود. تكنيكي داشت كه خاص خودش بود. از زبانش شنيده بودم كه نواختن تار را اول بار از طريق پسرعمويش شناخته و آموخته است. بعضي مواقع براي من از پسرعمويش صحبت ميكرد كه ساكن شهر «شاهي» (قائمشهر بعدي) بود و ساز خوب ميزد.
لطفالله مجد علاوه بر اينكه خودش اهل ذوق بود، و علاوه بر اينكه تكنيك خاصي در نوازندگي داشت، با اين همه تا حدودي هم متأثر از تكنيك نوازندگي پسرعموي من يعني مرحوم عبدالحسين شهنازي بود و تا حدودي هم از روي پنجة من كار ميكرد. نبايد ناگفته گذاشت كه او در نوازندگي خودساخته بود، بيآنكه پيش كسي «مشق» كند و تعليم ببيند از سر ذوق و علاقهاي كه داشت، توانست به راز نواختن «تار» دست پيدا كند و بعدها هم به درجة استادي برسد.
تكنيك او چنان بود كه هر كس صداي سازش را ميشنيد، بلافاصله ميفهميد كه آنچه ميشنود، صداي ساز لطفالله مجد است.
به طور كلي ميتوانم بگويم او «شيرين» كار ميكرد و زيبايي و ظرافت كارش در «پنجه» و «مضرابش» بود و اجازه بدهيد با صراحت بگويم كه از شنيدن صداي سازش هميشه لذت ميبردم.
آخرين باري كه او را ديدم، همين چند روز پيش از مرگش بود، كه پيش من آمد و بعد از اينكه نشستيم و صحبت كرديم، موقع رفتن گفت: دستش خوب كار نميكند و نميتواند تار را در دست بگيرد، به همين دليل از من خواست كه يكي از سهتارهايم را كه معمولاً سبكتر از تار است به او بدهم تا با خود ببرد و به جاي تار بزند، من هم بلافاصله يكي از سهتارهايم را كه از تركيه برايم آورده بودند، آوردم و تقديمش كردم و ديگر خبري از او نداشتم، تا روزي كه با تلفن به وسيله آقاي فريدون ناصري در راديو ايران از مرگ او باخبر شدم و حقيقت را بخواهيد از شنيدن اين خبر، و از اينكه دوست نازنيني را از دست دادم خيلي غمگين شدم.
فريدون ناصري:
لطفالله مجد، خودساخته بود
دربارة مرحوم لطفالله مجد و خصوصيات سازش سخن بسيار است كه در اين مختصر نميگنجد. با اين حال بايد يادآور شد كه بر خلاف بسياري نظريات و گفتهها لطفالله مجد هنرمندي خودساخته بود. او بدون معلم و بدون راهنماي مستقيم ساز زدن را آغاز كرد و به پايهاي رسيد كه همگان ميدانند.
براي تشريح قدرت لطفالله مجد و به طور كلي نوآوري و نبوغش در نوازندگي، همين بس كه وقتي پس از يك دوره بيماري مجدداً به راديو ايران بازگشت، شوراي موسيقي خواست كه در ميزان دستمزد او تجديد نظر بشود. در آن زمان خودبهخود اين صحبت پيش آمد كه لطفالله مجد را با چه كسي بايد سنجيد؟ آقاي علي تجويدي، هنرمند خوب و ارزنده كه سالها عضويت شوراي موسيقي را داشتند و در آن جلسه نيز بودند، گفتند كه «بايد ديگران را با مجد سنجيد.» در چنين شرايطي است كه ارزش و دستمزد مجد بهخوبي روشن خواهد شد. آري تجويدي سخني به حق گفته بود. چرا كه بسياري از نوازندگان امروزي هر يك به طريقي تحت تأثير نوازندگي لطفالله مجد بودند و نوازندگي مجد آنقدر جالب و دلنشين و پُرمحتوا بود كه مرحوم روحالله خالقي در كنسرتهاي انجمن موسيقي ملي، بارها و بارها مجد را به عنوان تكنواز انتخاب كرد و به طور كلي نشان داد كه به ساز مجد علاقهاي خاص دارد.
گفتم كه مجد هنرمندي بود خودساخته، معذالك (و بنابر آنچه كه تاكنون ميدانيم) او پسرعمويي داشته كه دستي در نواختن تار داشت و گويا مرحوم لطفالله مجد با شنيدن ساز پسرعمو و در نتيجه مجالست دائم با وي، چنان سر ذوق ميآيد كه بدون راهنمايي هيچ كس، خود ساز به دست ميگيرد و بعد از مدتي نوازندگي به مقام و مرتبهاي ميرسد كه در رديف بهترين تكنوازان ما قرار ميگيرد.
لطفالله مجد گرچه استاد نداشت ولي از نخستين روزهايي كه رسماً دست به نوازندگي زد، با تمامي استادان خوب گذشته و حال حشر و نشر پيدا كرد. او يار غار و دوست بسيار صميمي ابوالحسنخان صبا، حسين ياحقي و مرتضيخان محجوبي بود و با ديگر هنرمندان نيز مجالست دائم داشت و به اين ترتيب بود كه ساز او هر روز و هر ساعت پر عمق و محتوا ميشد. او دقيقاً از راه گوش ميآموخت و هيچ نكتة جالبي از چشم تيزبين و گوش شنواي او دور نميماند. مجد به طور كلي در نواختن تار داراي سبكي خاص بود. سبكي كه بعدها توانست بسياري از نوازندگان را تحت تأثير خود قرار دهد. از سوي ديگر مجد كه گوش شنوايي داشت خود به طريقي تحت تأثير مرحوم عبدالحسين شهنازي قرار گرفت. اما آنچه كه خود به اين سبك و روش اضافه كرد مسئلهاي در خور تعمق بود كه بايد در موقع مناسب به آن پرداخت.
نواب صفا:
لطفالله مجد، هنرمندي بود با مناعت طبع
لطفالله مجد هنرمند آزادة وطن درگذشت و هيچ كس را خبر نشد. مجد از هنرمنداني بود كه جايش در جمع هنرمندان اين ملك خالي خواهد ماند و يادش در تاريخ موسيقي وطن ما جاويدان خواهد بود. من لطفالله مجد را از 32 سال پيش ميشناختم و سرآغاز اين آشنايي پيش از اينكه با خود او باشد، با هنر او بود. در سال 1327 در مراسمي شركت كرده بودم كه در تالار فرهنگ تهران برگزار شد و لطفالله مجد در آن مراسم ساز تنها ميزد. خوب به ياد دارم كه او آن روز در سهگاه مينواخت و هرگز فراموش نميكنم كه در آن دقايق شاهد چه ظرافتها و شگفتيها در نواختنش شدم.
آن روزها لطفالله مجد در اوج قدرت و اوج جواني بود. در نواختن تار سبكي مخصوص به خود داشت. با تار حرف ميزد، سخن ميگفت و راز و نياز ميكرد. او علاوه بر احاطة كامل به رديفهاي موسيقي در نواختن نيز شيوهاي خاص داشت و اين ويژگي در نواختن در مضراب و در حركت سريع انگشتهايش بر روي پردههاي تار تجلي كامل داشت.
صداي ساز لطفالله مجد در حقيقت سخن دل بود، سخن عشق بود و سخن شور و اشتياق بود و به همين دليل نيز وقتي طنين ميانداخت بيفاصله بر دل مينشست و شنونده را سرشار لذت و حيرت ميكرد. به دنبال اين آشنايي بعدها با لطفالله مجد در انجمن موسيقي ملي آشناتر شدم كه به همت روحالله خالقي و عدهاي از هنردوستان در خيابان هدايت تشكيل شده بود، كمكم، اين آشنايي به يك دوستي عميق و ريشهدار مبدل شد.
او كارمند دولت بود و مثل بيشتر كارمندان پاك و درستكار، سالهاي زيادي گرفتار سرگرداني بود. او مردي بود خانوادهدوست و همه وجودش وقف خانوادهاش بود. ولي افسوس كه با حقوق كارمندي امكان نيافت كه آسايش خانوادهاش را آن چنان كه ميخواست و آرزو داشت تأمين كند. از طرف ديگر چنان سرشار از مناعت طبع و بزرگواري بود كه هرگز نميخواست و نخواست از طريق هنرش ارتزاق كند. لطفالله مجد روزگاري هم براي تأمين معيشت به عنوان «ذيحساب» اداره راه سيستان و بلوچستان به زاهدان رفت و بعد به كرمان آمد. پيوسته كار كرد تا شرافت كارمند بودنش را حفظ كند و زندگياش را از «درآمدي» بچرخاند. هميشه به هنرش نيز عشق داشت و در همه سالهاي عمرش دمي از نواختن تار غافل نماند و چنان مينواخت كه دلها را ميلرزاند.
چهار مضرابهاي لطفالله مجد همه بينظير بودند. زماني كه من برنامه «كارواني از شعر» را ابداع كرده بودم، او براي اين برنامه يك سلسله چهار مضراب نواخته بود كه بيگمان ارزش بسيار داشتند و اي كاش كه اين نوارها هنوز هم در آرشيو راديو ايران موجود باشند و پاك نشده باشند.
لطفالله مجد آهنگ هم ساخته است و يكي از معروفترين آهنگهايش آهنگي است كه شعر آن را شادروان «رهي معيري» سروده و «دلكش» و «بنان» آن را خواندهاند.
لطفالله مجد علاوه بر تكنوازي، چندين سال با اركسترهاي بزرگ راديو همكاري كرد. او جزء معدود نوازندگاني بود كه «نت» هم ميدانست. در اركسترهاي بزرگ راديو و در كنار هنرمندان بزرگي چون ابوالحسن صبا، مرتضي محجوبي، حسين ياحقي، حسين تهراني، لطفالله مجد تنها نوازنده تار بود كه در اركستر حضور داشت و نواختن تار تنها، در اركستر را بر عهده ميگرفت.
من از دوستان يكدل و يكجهتِ او بودم و مرگش برايم بسيار ناگوار است و يقين دارم، تا روزي كه خودم زنده هستم، مرگ مجد را فراموش نخواهم كرد.
مرگ او را بايد به خانوادهاش و به همه هنرشناسان، هنرمندان و دوستان از صميم قلب تسليت گفت.

چند اين شب و خاموشي؟ وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد، افروختنم بايد
اي عشق بزن در من كز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم
چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم
برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وآن سيل گدازان را از سينه فرو ريزم
چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم
اي سايه! سحر خيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم
سرزمين است و برايم بينهايت احترامانگيز است.
باز هم سر سؤال اول برميگرديم. بيژني خود را خوشنويس ميداند يا نقاش؟
نميدانم. خط يكي سلوكيترين هنرها در ايرانزمين است و هنريست معرفتي. دستمايه خوشنويس بيشتر شعر است؛ گرچه شعر را از شاعر وام ميگيرم ولي امروز انتخاب شعر را نميتوان ناديده گرفت و بسيار مهم است. اگر جمله بيمعني را به زيباترين شكل بنويسيم باز هم زيبا نيست هنر بايد بار معنايي و معرفتي داشته باشد به همين خاطر است كه او مينويسد:
ما ز بالاييم و بالا ميرويم ما ز درياييم و دريا ميرويم
هنر موسيقي جاذبههاي زيادي دارد و در هنرها عموميتر است. در سرزميني زندگي ميكنيم كه ادبيات بر قلّه است و دريغ است كه از اين ادبيات فاخر در ترانههايمان استفاده نكنيم. من به موسيقي و خوشنويسي ايران تعظيم ميكنم و آرزو ميكنم در حد توان و بضاعتم بتوانم شمعي را هر چند كمسو به روشني از آن پاسداري كنم. نمايشگاه هنوز پس از گذشت ساعاتي مملو از جمعيت مشتاق و دوستدار بيژني است، بخصوص اهالي سينما و موسيقي و هنرهاي ظريفه. آدمها دو به دو و يا جمعي در گوشهاي مشغول بررسي تابلوها هستند و ترنم موسيقي چهار فصل اسماعيل تهراني و بيژني برگرفته از موسيقيهاي محلي ايران بيشتر به عمق توجه او به هنر را ميرساند و نبايد زحمات شاعر گرامي دكتر حسيني را در برپايي اين مراسم را فراموش كرد.

بيشك نغمات موسيقي شرق در دنياي پرشتاب و فراموشكار معاصر راهي و دريچهاي به درون از ياد رفته ماشينهاي انساننما پيدا ميكند و آدمهاي قرن اتم را به نهاد و فطرت خود بازميگرداند؛ تا شايد در هياهوي كيبوردها و دكمهها سرشت پاك خود را بازيابند و روند سريع انحطاط را تا حدي متوقف كنند. از اين نغمهها يكي موسيقي غني آذربايجان است كه در پيوندي ناگسستني با موسيقي ايراني همنشين شده و به ملاحتي مثالزدني رسيده است. اين دو لحن (لحن موسيقي آذري و موسيقي ايران) فرزند خلف سرحدات ايران قديم بودهاند كه بعدها به دلايل معلوم سياسي از يكديگر جدا شدهاند و هر يك راه خود را پيمودهاند.
اين پيوند تا كنون به شيوههاي مختلف ادامه داشته است. هيچگاه فراموش نميكنيم شبهاي طولانياي كه در سينماهاي آزادي و شهر قصه در سال 1371 به همت مركز موسيقي حوزه هنري براي نخستين مرتبه گروههاي عالي آذري و بهويژه هابيل علياف كه يك شب هم در تالار انديشه با شجريان و پسرش اجرا داشتند. شامگاه 28 آذر ماه 84 با برگزاري كنسرت افسانه كمانچه (استاد هابيل علياف) امتدادي دوباره يافت و سبب شد تا عدهاي كه هنوز نواي سحرآميز دست و پنجه اين جادوگر را زنده نشنيدهاند به آن جامة عمل بپوشانند.
اين كنسرت همچون ساير كنسرتهاي آذري يك مجري داشت كه به زبان آذري هنرمندان را معرفي ميكرد. نكته جالب توجه در ابتداي اين برنامه برخاستن مردم به پاي هابيل علياف بود كه نشان داد مردم ايران تا چه حد با موسيقي آذربايجان و اساتيد حرفهاي آن آشنا هستند و قدرشان را ميدانند.
در اولين بخش اين برنامه كه به تكنوازي هابيل علياف اختصاص داشت تسلط و چيرهدستي او همه را در هالهاي از ابهام و لذت فرو برد. لذتي كه درون خودش رنگي از اشك و دلتنگي دارد. آنچه توجه را به سمت خود جلب ميكند شيوه نوازندگي استاد است كه با تغيير موقعيت آرشه ـ از نزديكي خرك به روي دسته ساز ـ نوايي پير، ملايم و شيرين توليد ميكند كه بيشباهت به حنجره آدم نيست. شايد بتوان صداي ساز هابيل علياف را به نواي ساز زندهياد بهاري تشبيه كرد؛ كه هر دو از يك جنس و از يك پختگي تجربي برخوردارند. البته هابيل علياف، در مصاحبهاي، خود نيز گفته بود كه كمانچهنوازي را از طريق راديوي ايران كه هنرمندان و استادان كمانچه ايراني به ويژه استاد اصغر بهاري اجرا ميكردند در كشورش ميشنيده و ساعتها لذت ميبرده و تلمذ ميكرده است.
همنواز افسانه كمانچه استاد هابيل علياف، وحيد اسداللهي، نوازنده چيرهدست نقاره، است كه به عنوان يك ايراني در اين برنامه كولاك كرد.
شايد بپرسيد اين واژه از جنس اين نوشته نيست. اما حقيقتاً وحيد اسداللهي با اجرايي كه داشت، همچون، كولاك آمد و همه را به هم ريخت و نشان داد كه مرزهاي جغرافيايي نميتواند زبان موسيقي اقوام مختلف را از هم جدا كند.
بعد از تكنوازي هابيل علياف نوبت به گروه سه نفره مهلت مسلماف، نوازنده تار، فخرالدين داداشاف، نوازنده كمانچه، و ضابط نبيزاده، خواننده، رسيد.
از آنجايي كه موسيقي و نوستالژي آدميان ارتباطي پيوسته و عميق دارند و اين گروه آذربايجاني به اين رابطه كاملاً آشنا بوده است، نخستين تصنيفي كه اجرا شد «مرغ سحر» با يك شعر آذري بود. با اين تفاوت كه آغازين اين تصنيف همان شعر زندهياد ملكالشعراي بهار بود. در ادامه يك تصنيف در دستگاه ماهور؛ طبيعي است كه آوازي در همان مايه خوانده شود و ضابط نبيزاده اين كار را به شكلي دلنشين انجام داد. آذريها در شناخت سليقه مخاطب و حال و هواي آنها دستي دارند و بلافاصله بعد از آن ساز و آواز دو تصنيف شاد و ريتميك همه را به يك تعادل رساند تا بتوانند با اشتياق ادامه برنامه را دنبال كنند.
همايون، شوشتري و اصفهان ـ كه از مقامها و مايههاي تأثيرگذار موسيقي مشترك ايراني و آذري است ـ فصل مشترك نيكويي براي رسيدن به زبان همدلي موسيقايي است كه با دقت از سوي نوازندگان و خوانندة خوشصدا اجرا شد تا مقدمهاي شود براي اجراي تصنيف معروف «نازلي ياريم» كه پيش از اين با صداي پرطنين «عالم قاسماف» شنيده بوديم.
به محض اتمام تصنيف «نازلي ياريم» كه از ريتم و فضايي لنگوار برخوردار بود، افسانه كمانچه بر صحنه حاضر شد و جمعيت يكباره از جاي خود برخاستند تا بار ديگر نشان دهند كه مردم ايران موسيقي را ميشناسند و براي بزرگان آن احترام شاياني قائل هستند.
علياف درآمد ميكند؛ آرام، متين، شيرين و صد البته پير، مرا ميبرد، ما را ميبرد، بهتر آن است بگويم با خود ميكشد و به هر آن كجا كه خودش ميخواهد، ميبردمان. سهگاه آذربايجاني (ريتم سهگاهي) غربتي دارد همسان دلتنگيهاي بنيبشر كه ناگزير از تقدير است و تنسپاري. نوبت به نمايش علاقه علياف به موسيقي ايراني رسيد. از برت دامنكشان/ رفتم اي نامهربان/ از من آزردهدل/ كي دگر بيني نشان / رفتم كه رفتم. اجراي اين تصنيف ماندگار، بار ديگر نشان از ارادت بيحد هابيل علياف به موسيقي ايراني و كساني چون تجويدي است. پايان اين تصنيف، فصل خداحافظي غريب افسانه كمانچه است: «من از نواختن كمانچه استعفا دادهام، براي نواختن كمانچه به ايران نيامدم. براي ديدن شما و به خواست خدا آمدهام. آمدم خداحافظي كنم» و شايد «رفتم كه رفتم» خداحافظي علياف به زبان موسيقي بود. در ادامه برنامه اجراي تصانيف معروف و مورد علاقه مردم آنها را به اوج لذت رساند. بخش پاياني اين كنسرت تقدير و تجليل از هشتاد سال كمانچهنوازي علياف بود كه رشيد وطندوست، ودود مؤذن، مسعود فيوضات و وحيد اسداللهي به عنوان نمايندگان موسيقي آذري در ايران اين مهم را به فرجام رساندند.
تلخ ميشوم. در نهايت شادي مردم و آن صحنههاي خوشايند. دلم ميگيرد كه روزي ديگر هابيل علياف از ايران ميرود و خدا ميداند كه دوباره بازميگردد يا نه؟
بد نيست براي آشنايي بيشتر با اين هنرمندان بخشي از زندگينامة آنها بيايد:
هابيل علياف/ نوازنده كمانچه 1927 آقداش
استاد هابيل علياف بيترديد عنوان سلطان بيبديل كمانچه را دارد. او نوازنده افسانهاي است كه گويا تكرار نميشود. هفت سالگي تحت تأثير مادر هنردوستش و استاد بزرگ موسيقي احمد آقدامنسكي استعداد بزرگ خود را نشان داد.
اولين اجراي هنري او به سال 1938 بود كه سخت مورد توجه استادان واقع شد. از سال 1952 در مدرسه موسيقي آصف زينالي در كنار استادان نامداري چون استاد قربان پيريماف نوازنده بزرگ تار و استادخان شوشينيسكي خواننده شهير آذربايجان به آموزش كمانچه پرداخت. از سال 1953 به فيلارمونياي دولتي آذربايجان دعوت شد. سپس با خوانندگان بزرگي چون سيد شوشينيسكي، خان شوشينيسكي، زولفو آدي گوزهلاف، مطلم مطلماف، يعقوب ممداف، اسلام رضايف، عارف بابايف به اجراي موسيقي و اعتلاي آن پرداخت. اولين اجراي رسمي هابيل به سال 1961 در تلويزيون آذربايجان بود كه او را شهره آفاق نمود و مردم موسيقيشناس آذربايجان نابغه خود را به موسيقي شرق و جهان معرفي كردند. به سال 1978 نشان درجه يك موسيقي، در دوران اتحاد جماهير شوروي، به ايشان تقديم شد و عنوان بزرگ (آرتيست خلق) را دريافت نمود. بيش از نيم قرن است كه كمانچه هابيل در سراسر جهان مردمان هنردوست را مجذوب و شيفته خود كرده است. در ادامه با زندگينامة اين هنرمندان كه برگرفته از بروشور برنامه است آشنا ميشويم:
فخرالدين داداشاف/ نوازنده برجسته كمانچه / 1950 باكو
استاد فخرالدين داداشاف از نوازندگان بزرگ و تواناي كمانچه در آذربايجان چندين سال است كه با همراهي تار استاد مهلت مسلماف در معرفي و شناساندن موسيقي مقامي آذربايجان نقشي ارزنده داشته است.
از نظر علمي در تدريس و آموزش كمانچه در رديف استادان نادر به حساب ميآيد.
فخرالدين داداشاف كه فارغالتحصيل مدرسه موسيقي بلبل و كنسرواتور دولتي آذربايجان است از سال 1966 به عنوان سوليست در اركستر بزرگ و معروف احمد باكيخان راديو و تلويزيون باكو فعاليت دارد. از سال 1973 تا حال نيز سوليست فيلارمونياي دولتي به نام مسلم ماقايف ميباشد. اكثر نوازندگان جوان كمانچه در صحنه امروزي موسيقي آذربايجان محصول هنر و مكتب فخرالدين داداشاف هستند. اجراي او در صحنههاي جهان موسيقي در شناساندن شايستگي و توانايي موسيقي آذربايجان سهمي ارزشمند داشته است. چندي قبل از سوي رئيسجمهور آذربايجان نشان درجه يك هنر و عنوان (آرتيست خلق) به اين هنرمند تقديم شد.
مهلت مسلماف/ نوازنده تار / 1954 باكو
استاد مهلت مسلماف از نوازندگان طراز اول تار در موسيقي آذربايجان و يكي از چهرههاي سرشناس و توانا كه در معرفي و تبليغ مقامات آذربايجان نقش ارزنده و شايستهاي دارد. او در سال 1973 مدرسه موسيقي آصف زينالي را تمام و به سال 1981 از كنسرواتوار دولتي آذربايجان فارغالتحصيل شد. از سال 1986 گروه سه نفري موغام به نام خواننده بزرگ جابار قارياغدي را با همراهي كمانچه استاد فخرالدين داداشاف با آواز خوانندگان بزرگ تشكيل داد، از سوي راديو و تلويزيون آذربايجان به عنوان نوازنده تار به اركستر ملي احمد باكيخان دعوت و از سال 1994 به عنوان رهبر و سوليست اين اركستر بزرگ و معروف انتخاب شد كه اين مسئوليت هنري ادامه دارد. وي همچنين استاد انستيتوي موسيقي و كنسرواتور دولتي باكو ميباشد كه در نوازندگي تار شاگردان ارزنده زيادي را تربيت نموده است. چندي قبل از سوي رئيسجمهور آذربايجان نشان درجه يك هنر و عنوان (آرتيست خلق) به اين هنرمند بزرگ تقديم شد.
ضابط نبيزاده / خواننده و نوازنده / 1965 شاماخي
ضابط نبيزاده خواننده توانا و ارزنده، يكي از اميدهاي برجسته در آينده موسيقي آذربايجان به حساب ميآيد. او بعد از آخرين ستاره جهاني نسل گذشته خوانندگان آذربايجان عين استاد بزرگ عاليم قاسماف پيشرو خوانندگان نسل جديد در مقامات آذربايجان است. جسارت، صلابت و توانايي او در اجراي دستگاههاي آوازي، مقامات ريتميك و تصنيفهاي ديرين مورد عنايت استادان پيشكسوت ميباشد. در چند سال اخير آواز او مورد توجه و علاقه مردم موسيقيشناس آذربايجان بوده است.
ضابط بعد از اتمام مدرسه موسيقي آصف زينالي از رشته اختصاصي آواز از كنسرواتور ملي باكو فارغالتحصيل شد و نزديك دو سال و به صورت مداوم از حضور خواننده شهير استاد حاجي بابا حسيناف بهرهمند گرديد. ضابط در نوازندگي قاوال (دايره) نيز بسيار توانا و چيرهدست ميباشد.

كجايي؟ اي كه دلم بي تو در تب و تاب است
چه بس خيال پريشان به چشم بيخواب است
به ساكنان سلامت خبر كه خواهد برد
كه باز كشتي ما در ميان غرقاب است
ز چشم خويش گرفتم قياس كار جهان
كه نقش مردم حقبين هميشه بر آب است
به سينه سر محبت نهان كنيد كه باز
هزار تير بلا در كمين ارباب است
ببين در آينهداري ثبات سينهي ما
اگر چه با دل لرزان به سان سيماب است
بر آستان وفا سر نهادهايم و هنوز
اگر اميد گشايش بود ازين باب است
قدح ز هر كه گرفتم بهجز خمار نداشت
مريد ساقي خويشم كه بادهاش ناب است
مدار چشم اميد از چراغدار سپهر
سياهگوشهي زندان چه جاي مهتاب است
زمانه كيفر بيداد سخت خواهد داد
سزاي رستم بد روز مرگ سهراب است
عقابها به هوا پر گشادهاند و دريغ
كه اين نمايش پرواز نقش در قاب است
در آرزوي تو آخر به باد خواهد رفت
چنين كه جان پريشان سايه بيتاب است

اي عشق همه بهانه از تست
من خامشم اين ترانه از تست
آن بانگ بلند صبحگاهي
وين زمزمهي شبانه از تست
من انده خويش را ندانم
اين گريهي بيبهانه از تست
اي آتش جان پاكبازان
در خرمن من زبانه از تست
افسونشدهي تو را زبان نيست
ور هست همه فسانه از تست
كشتي مرا چه بيم دريا؟
توفان ز تو و كرانه از تست
گر باده دهي وگر نه، غم نيست
مست از تو، شرابخانه از تست
مي را چه اثر به پيش چشمت؟
كاين مستي شادمانه از تست
من ميگذرم خموش و گمنام
آوازهي جاودانه از تست
چون سايه مرا ز خاك برگير
كاينجا سر و آستانه از تست

زين پيش، شاعران ثناخوان، كه چشمشان
در سعد و نحس طالع و سير ستاره بود،
بس نكتههاي نغز و سخنهاي پرنگار
گفتند در ستايش اين گنبد كبود
اما، زمين كه بيشتر از هر چه در جهان
شايستهي ستايش و تكريم آدمي است،
گمنام و ناشناخته و بيسپاس ماند.
اي مادر، اي زمين!
امروز، اين منم كه ستايشگر توام.
از تست ريشه و رگ و خون و خروش من.
فرزند حقگزار تو و شاكر توام.
بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت
تو ماندي و گشادگي بيكرانهات.
توفان نوح هم نتوانست شعله كشت
از آتش گداختهي جاودانهات.
هر پهلوان به خاك رسيدست گردهاش
غير از تو، اي زمين كه درين صحنهي ستيز
ماندي به جاي خويش
پيوسته زورمند و گرانسنگ و استوار.
فرزند بد سگالي اگر چون حراميان
بر حرمت تو تاخت،
هرگز تهي نشد دلت از مهر مادري
با جمله ناسپاسي فرزند بيشناخت.
آري، زمين ستايش و تكريم را سزاست
از اوست هر چه هست درين پهنبارگاه.
پروردگان دامن و گهوارهي وياند
سهراب پهلوان و سليمان پادشاه.
اي بس كه تازيانهي خونين برق و باد
پيچيده دردناك
بر گردهي زمين،
اي بس كه سيل كف به لب آوردهي عبوس
جوشيده سهمناك بر اين خاك سهمگين،
زان گونه مرگبار كه پنداشتي، دريغ
ديگر زمين هميشه تهي مانده از حيات،
اما، زمين هميشه همانگونه سختپشت
بيرون كشيده تن
از زير هر بلا،
و آغوش باز كرده به لبخند آفتاب
زرين و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا...
بگذار چون زمين
من بگذرانم اين شب توفان گرفته را،
آنگه به نوشخند گهربار آفتاب
پيش تو گسترم همه گنج نهفته را...

سرپرست گروه كامكارها گفت: فكر نميكنم مشكلي براي صدور مجوز برگزاري كنسرت گروه وجود داشته باشد.
هوشنگ كامكار روز چهارشنبه گفت: اگر چه هنوز مجوز برگزاري كنسرت را براي گروه ما صادر نكردهاند ولي سه هفته است كه ما تمرينات خود را شروع كردهايم اگر مجوز دادند در تهران كنسرت برگزار ميكنيم ولي اگر مجوز صادر نشد ما همين برنامهها را در خارج از كشور برگزار ميكنيم.
به گفته كامكار،كنسرت اين گروه در صورت برگزار شدن در تابستان، كار بسيار متفاوتي با كنسرتهاي قبلي اين گروه از هر نظر دارد.
وي تصريح كرد: گروه كامكارها، در كنسرت اخير خود بزرگتر شده و خوانندههاي مهمان در آن حضور خواهند داشت.
به گفته ي هوشنگ كامكار، افزايش گروه كر، افزايش نوازندگان و اضافه شدن سازهايي كمانچه، تار و سه تارو سازهاي كوبهاي، از جمله تغييرات جديد در گروه كامكارها است .
كنسرت گروه كامكار در صورت دريافت مجوز از 24 تا 26 مرداد ماه در كاخ نياوران برگزار ميشود.

نشود فاش كسي آنچه ميان من و تست
تا اشارات نظر نامهرسان من و تست
گوش كن با لب خاموش سخن ميگويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و تست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و تست
گرچه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمهي عشق نهان من و تست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و تست
اين همه قصهي فردوس و تمناي بهشت
گفتوگويي و خيالي ز جهان من و تست
نقش ما گو ننگارند به ديباچهي عقل
هركجا نامهي عشق است، نشان من و تست
سايه زآتشكدهي ماست فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن كه به جان من و تست