|
موسیقی سنتی و مقامی ايراني
|
استاد محمدرضا شجريان در دومين روز سال نو به راديو ايران ميآيد.
گفتنی است از ساعت 15 تا 16 پنجشنبه دوم فروردين ماه 86 با استاد محمدرضا شجريان درباره موسيقي گفتوگو ميشود.
شاید بعضی مطالب وبلاگ را در برخی سایت های خبرگزاری و خصوصا سایت خبرگزاری ایسنا مشاهده کرده باشید.
بنده خبرنگار سرویس فرهنگ و هنر خبرگزاری ایسنا منطقه خراسان هستم و تمام مطالبی که گاها شاید در سایت ایسنا بخوانید تماما گزارش ها و مقالات و مصاحبه های بنده است.
با تشکر از تمام دوستانی که نسبت به بنده و مطالب وبلاگم لطف داشته و دارند.

امير هوشنگ ابتهاج ـ شاعر معاصر ـ متخلص به ”هـ.ا. سايه” ششم اسفندماه سال 1306 در شهرستان رشت متولد شد.
او تحصيلات ابتدايي را در اين شهر سپري كرد و سپس به تهران آمد و دوره دبيرستان را در پايتخت گذرانيد.
نخستين دفتر شعر خود را با نام “نخستين نغمهها”، در دوران تحصيلات دبيرستاني و در سنين 19 - 18 سالگي منتشر كرد، اين غزل سراي معاصر كه با سرودن شعرهاي عاشقانه فعاليت شعري خود را آغاز كرده بود، با انتشار كتاب “شبگير” كه حاصل سالهاي پر تب و تاب پيش از سال 1332 است، به شعر اجتماعي روي آورد.
مجموعه شعرهاي چاپ شده او عبارتند از:
“نخستين نغمهها” رشت سال 1325، “سهراب” صفيعليشاه 1320، “شبگير” توس و زوار 1332، “زمين” نيل 1334، “چند برگ از يلدا” تهران 1334، ”يادگار خون سرو” توس 1360، ”سياه مشق”، مجموعه غزلها، رباعيها، مثنوي و دوبيتي و قطعه كه در سه شماره 1 ، 2 و 3 توسط انتشارات اميركبير، توس و كارنامه منتشر شد و مجموعه “آينه در آينه” ـ گزيده اشعار به انتخاب دكتر محمدرضا شفيعي كدكني ـ را هم نشر چشمه در سال 1369 منتشر كرد كه تا كنون به چاپ دهم رسيده است.
سايه پس از اين آثار تاكنون مجموعه ديگري منتشر نكرده است. ”حافظ به سعي سايه” نيز از آثار پژوهشي اوست.
وي در فاصله سالهاي 1356 - 1350 برنامه گلهاي تازه و گلچين هفته كه از راديو ايران پخش ميشد را سرپرستي ميكرد. او از شمار شاعراني است كه كم، اما خوب ميسرايند، ضمن آنكه علاوه بر شعر خوب، صفات برجستهاش، موافقان سرسختي برايش بهوجود آورده است
*****
حدود 4 يا 5 دهه پيش، زنده ياد استاد غلامحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار جملاتي در توصيف شعر ابتهاج جوان به اين شرح گفت:« پس از حافظ بسياري از شاعران سعي کردند مانند حافظ غزل سرايي کنند اما به نظر من هيچ کس به اندازه ابتهاج نتوانست به اين مقصود نزديک شود».
اين مطلب شايد در زماني که سايه در ابتدا يا اواسط دنياي شاعري به سر مي برد، کمي عجيب به نظر مي رسيد اما مطمئن بوديم که بزرگي چون شهريار بي حساب سخني نمي راند.
درست است پس از انتشار دفتر «سياه مشق4» در اوايل دهه 70 به همگان ثابت شد که سايه چيز ديگري است. اعجوبه اي در غزل سرايي که توانست با تمام آرمان هاي ذائقه بلند پروازانه ايراني و مصائبي که اين نسل متحمل شده است، موزون گشته و شعري داراي بيشترين غناي اجتماعي، سياسي، فرهنگي و ... بسرايد.
*****
محمدرضا شفيعي کدکني نيز در مورد شعر ابتهاج مي گويد: « در ميان دانه هاي درشت شعر قرن بيستم ايراني يعني اکنونيان، که زندگي شان دراز باد، سايه در جايگاهي ايستاده که ديگران چه بخواهند و چه نخواهند بايد بدو برنگرند و اگر فروتني ذاتي او اجازه مي داد، حق داشت که به همگان -جز به يکي دو تن- فرو نگرد اما سايه هر کسي را در جايگاهي که دارد، مي شناسد و مي ستايد».
با وجود اين کلام زيبا ديگر مجال بر قلم راني مطبوعاتي در مورد حدود 6 دهه هنرنمايي سايه نيست.
اما سايه از معدود شعرا يا شايد بتوان گفت تنها شاعري است که به جز شاعري و تعيين مسيري براي جامعه شعر ايران در آن بحبوهه دهه 40 و 50 نسلي از هنري ديگر را نيز در ايران پرورش داد، نسلي از جامعه موسيقي که امروز هر کدام به عنوان استادي در موسيقي ايراني و سمبل و اسطوره اي در موسيقي ملي ما محسوب مي شوند.
اواخر دهه 40 و اوايل دهه 50 بود که عده اي از نوازندگان و خوانندگان نسل دوم يا سوم موسيقي ملي ايران روي کار آمدند؛ در چند سال ابتدايي آنگونه که بايد با هم هماهنگي نداشتند تا اين که هنرستان ملي موسيقي تاسيس شد واين نسل موسيقي ايران با هم آشنا شدند اما قسمت عمده اين آشنايي به زماني که سايه تصدي گري و مديريت بخش توليد موسيقي و برنامه راديو گلها را در راديو ملي به عهده گرفت، باز مي گردد.
*****
به قول محمدرضا لطفي:« با اين که بعضي از موزيسين هاي راديويي بر اين باورند که سايه بخش توليد راديو را "شجريان خانه" نموده بود و تقريبا 70 درصد برنامه ها را به عهده اين هنرمند گرامي مي گذاشت و اين خود رنجي در دل بعضي از همکاران ايجاد نموده بود، اما سايه اين کار را آگاهانه انجام مي داد چرا که مي انديشيد شجريان پرچمدار موسيقي اي خواهد شد که ما امروز بدان موسيقي هنري دستگاهي يا رسمي خطاب مي کنيم».
همين سخن از استاد بي بديل تار و سه تار ايران زمين، اهميت سايه در پرورش نسل اساتيد موسيقي ايراني را مشخص مي کند. جداي اين مسائل به گفته خود لطفي، سايه عامل اصلي و هسته اوليه شکل گيري گروه هاي عارف و شيدا و کانون چاووش بود. اين سايه بود که با تشکيل دادن کانون چاووش باعث آشنايي و همبستگي اساتيد موسيقي جهت تشکيل گروه هاي بزرگ شد.
ولي بايد سايه را بزرگ مردي به حساب آورد که حقيقتا موسيقي سنتي و ملي ايراني وامدار اوست. سايه در 5 سال فعاليت ممتد خود در راديو ملي از سال 53 تا 57 توانست بزرگاني چون فرهاد فخرالديني، فريدون شهبازيان، فريدون مشيري، جهان فرد، حقيقي، اميني، فخيمي، سيمين بهبهاني، زنده ياد حنانه، زنده ياد تجويدي، محمدرضا لطفي، محمدرضا شجريان، ناصر فرهنگ فر، خانواده کامکارها، پرويز مشکاتيان، حسين عليزاده، شهرام ناظري، هنگامه اخوان، سيما بينا، رضوي سروستاني و بسياري از بزرگان شعر و موسيقي ايران زمين را دور هم جمع کرده و دوراني به يادماندي را براي فرهنگ و هنر اين سرزمين رقم زند.
سايه در جريان حرکت هاي سياسي و اجتماعي نيز با مردم و روند انقلاب بسيار هماهنگ بود. يکي از بزرگترين حرکات او را مي توان استعفاي دسته جمعي اهالي بخش موسيقي راديو در 17 شهريور سال 57 عنوان کرد. آن زمان که نيروهاي گارد شاه پس از به خاک و خون کشيدن مردم در 17 شهريور ماه 57 در محوطه ساختمان راديو پناه گرفته بودند، اهالي راديو به سرپرستي سايه در اعتراض به اين حرکت ننگين استعفا نامه خود را کتبا با خط زيباي محمدرضا شجريان تقديم سرپرستي وقت راديو ملي نمودند و جالب است که اين استعفا دقيقا در زمان اوج فعاليت ها و شکوفايي اهالي موسيقي راديو ملي بود که همين موضوع نشان دهنده درک صحيح سايه از اوضاع اجتماعي است.
... بگذريم؛ سايه همچنان هست و تا آفتابي باشد سايه ايران نيز جايگاهي است جهت خنکاي خاطر رهگذران، اما بايد اين را گفت که 28 سال درد و رنج هر انساني را از پاي در مي آورد و اگر امروز هستند هنوز هنرمنداني چون سايه که جاني دارند، از بقاياي عشق باطني و چشمه جوشان دروني آن هاست و بس. بگذاريد سايه ها حقيقت را دنبال کنند و بالاخره روزي فرا رسد که بين مجاز و حقيقت همچون افق ظهر کوير فاصله اي نباشد و اتحاد معني دوباره خود را بيابد.
در هر صورت سايه ما چند صباحي است که در سايه به سر مي برد و نسل بعد از چاووشيان دلتنگ آن هياهوي صميمي و زيبا هستند که برسد آن روزي که: « باز راهي بزن اي دوست که آهي بزنم».
*****
«چندين هزار اميد بني آدم»
گفتم که مژده بخش دل خرم است اين
مست از درم در آمد و ديدم غم است اين
گر چشم باغ گريه تاريک من نديد
اي گل ز بي ستارگي شبنم است اين
پروانه بال و پر زد و در دام خويش خفت
پايان شام پيله ابريشم است اين
باز اين چه ابر بود که ما را فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگي عالم است اين
اي دست برده در دل و دينم چه مي کني
جانم بسوختي و هنوزت کم است اين
آه از غمت که زخمه بي راه مي زني
اي چنگي زمانه چه زير و بم است اين
يک دم نگاه کن که چه بر باد مي دهي
چندين هزار اميد بني آدم است اين
گفتي که شعر سايه دگر رنگ غم گرفت
آري سياه جامه صد ماتم است اين
«دوزخ روح»
من چه گويم که کسي را به سخن حاجت نيست
خفتگان را به سحر خواني من حاجت نيست
اين شب آويختگان را چه ثمر مژده صبح؟
مرده را عربده خواب شکن حاجت نيست
اي صبا مگذر از اينجا، که درين دوزخ روح
خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نيست
در بهاري که بر او چشم خزان مي گريد
به غزل خواني مرغان چمن حاجت نيست
لاله را بس بود اين پيرهن غرقه به خون
که شهيدان بلا را به کفن حاجت نيست
قصه پيداست ز خاکستر خاموشي ما
خرمن سوختگان را به سخن حاجت نيست
سايه جان! مهر وطن کار وفاداران است
بادساران هوا را به وطن حاجت نيست
«در اوج آرزوها»
بگذار تا از اين شب دشوار بگذريم
آنگه چه مژده ها که به بام سحر بريم
رود رونده سينه و سر مي زند به سنگ
يعني بيا که ره بگشاييم و بگذريم
لعلي چکيده از دل ما بود و ياوه گشت
خون مي خوريم باز که بازش بپروريم
اي روشن از جمال تو آيينه خيال
بنماي رخ که در نظرت نيز بنگريم
درياب بال خسته جويندگان که ما
در اوج آرزو به هواي تو مي پريم
پيمان شکن به راه ضلالت سپرده به
ما جز طريق عهد و وفاي تو نسپريم
آن روز خوش کجاست که از طالع بلند
بر هر کرانه پرتو مهرش بگستريم
بي روشني پديد نيايد بهاي در
در ظلمت زمانه که داند چه گوهريم
آن لعل را که خاتم خورشيد نقش اوست
دستي به خون دل ببريم و بر آوريم
ماييم سايه کز تک اين دره کبود
خورشيد را به قله زرفام مي بريم.