تبليغاتX
شجر
موسیقی سنتی و مقامی ايراني
این مقاله را نه فقط به خاطر زیبایی قلم نوشتم و در وبلاگ گذاشتم بلکه به آن دلیل می نویسم که خود در کنسرت لطفی بودم و دیگر لطفی را لطفی ندیدم.

محمدرضا لطفی کیست؟

این مقدمه نه سر آن دارد در مورد یکی از اعضای حزب توده بنویسد و نه سر آن دارد وارد زندگی خصوصی و اخلاقی فردی شود،زیرا زندگی خصوصی افراد به ندرت عیان است و هرگز افراد حق ندارند در زندگی خصوصی دیگران کنکاش کنند،حتی در مورد چیزهایی که عیان است، زیرا رک بگویم هیچ یک از ما وضع درستی نداریم.

به قول آن عارف در جریان سنگسار یک انسان درمانده، تنها انسانهایی اجازه پرتاب سنگ را دارند که خود در زندگی هیچ گناهی مرتکب نشده باشند.این مقدمه بر سر آن است که از لطفی بگوید و سپس به نقد پاره ای از احوالات رو زمینی او بپردازد.لطفی فردی است که نام او در سالهای ۵۳-۵۷ یاد آور نوع آوری و ابداع بود.

او تنها فردی از نسل جدید موسیقی ایران بود که توانست وارد برنامه گلها شود و شاهکارهایی مانند ناز لیلی و به یاد عارف و خسرو خوبان را پدید آورد.بعد از استعفا از رادیو و تلویزیون زمان شاهنشاهی در جریان انقلاب به ایجاد جریانی به نام چاوش پرداخت و ۱۴ مجموعه چاوش خود از یادگارهای جاودان موسیقی ایران هستند.حضور بسیار موفق و درخشان در مجموعه های اصیل ایرانی از شاهکارهای دوره هنری او هستند. و اما اکنون:

۱-آقای لطفی عزیز در طی این ۸ سال اخیر زمانی که در ایران سکونت نداشتید بارها و بارها به شما نامه هایی نوشتم و از اوضاع و بیماری های اجتماعی موسیقی ایران برای شما نوشتم. نوشتم چگونه یک سری افراد بابی انحرافی را در موسیقی باز کرده اند به نام موسیقی عرفانی. حال آنکه هنر در ذات خود پدیده ای روحانی و غیر مادی است، هنر با هر بینش و هدف و اصل موضوعی که در ذات خود داشته باشد اگر اصیل باشد زمینه ساز پرواز است.برای شما نوشتم که این پدیده موسیقی عرفانی،که عمدتا آلوده به مداد مخدر است، یک دکان است.

برای استفاده از احساسات آن دسته از افراد که به نوعی از دین و معنویات سر خورده هستند و در پی هوچی گری های افراد روی صحنه کنسرت، در پی دروغهایی که پی در پی در مورد عوالم روحانی از انسانهایی می شنوند که از این مقولات به شدت فاصله دارند،به شدت جذب این مقوله انحرافی شدند.برای خود سر و زلفی درست کرده اند و از آنان پیوسته می شنوی: پسرم چه از خدا می خواهی؟

اوضاع بدین منوال بود تا برای نخستین بار شما را در کنسرتی همراه با آقای ابتهاج دیدم و همین آقای قوی حلم.راستش حال و روز شما روی صحنه چنان دافعه ای در من ایجاد کرد که از شما به شدت مأیوس شدم.این بدان دلیل نبود که من مخالف طریقت و عرفان هستم. خیر من به این راه اعتقاد کامل دارم.اما در خفا و در سکوت. آنگونه که صفا علی خان ظهیر الدوله پسر حاکم تهران کشکول به گردن انداخت و در دروازه تهران گدایی کرد.مانند صالح علیشاه تابنده،مانند مجذوب علیشاه.آقای لطفی درویشی فقط به زلف پریشان و موی سپید و کفن پوشی نیست.

نیک می دانید که صفا علی خان چگونه زندگی می کرد و اتفاقا چه خدماتی به این موسیقی کرد.هنوز طرح و نشان انجمن اخوت بر سر در مقبره صفا علی خان هویدا است.هنوز در کتاب ها از کنسرت های خیریه انجمن اخوت همراه با درویش خان و عارف قزوینی در کتاب ها می خوانیم و با کنسرت شما در نیاوران مقایسه می کنیم.آن کنسرت ها چگونه بود وین یکی چگونه؟با بلیطی با بهای گزاف و ....

به من بگویید شما از چه بی نیاز هستید؟از ....

حقیقت آن است که اکثریت قریب به اتفاق انسانها موجوداتی هستند محدود در ظرف مکان و زمان،با یک سری صفات بسیار مثبت و یک سری صفات که زیاد جالب نیستند. مگر عده ای محدود که عمدتا نام آنان در زیر نامهای پر زرق و برق مدفون است.اما مشکل از زمانی آغاز می گردد که پاره ای از انسان ها ادعا هایی می کنند و حرف هایی می زند که خیلی حرف است و بسیار سنگین و این دقیقا زمانی است که نمی توان از کنار بعضی از این حرف ها به آسانی عبور کرد. آقای لطفی عزیز:

مگر مرحوم حبیب سماعی که بود؟ یک انسان بود با تمامی نیاز های یک انسان. سازی نکو می زد و عاداتی داشت که سرکار خانم ارفع اطرایی در کتاب با ارزش خود، حبیب سماعی و سنتور،بدانها اشاره کرده اند. حبیب خدمتش را انجام داد و با غرور و حال و روزی که داشت از این دفتر روزگار حذف شد.اما حتی یک بار جز آنکه شاید به نکویی سنتور می نواخته، ادعایی نکرد. حبیب فردی است که به آسانی می توان از کنارش عبور کرد.بنده خدا اینگونه بوده، به خود آسیب رساند و به صورتی دهشتناک ترک این دنیا کرد. اما زمانی که فردی که پاره ای از عادات و کردارش از دید حد اقل اهل موسیقی به دور نیست، ادعا هایی میکند و حرف هایی میزند،دیگر نمی توان سکوت کرد و گفت: خوب ساز می زند و زحمت کشیده است. خیر آقای لطفی.این یک جرم است و نامش تشویش اذهان عمومی است، نامش توهین به شعور عامه است.

آقای لطفی عزیز طیف قدیم موسیقی ایران یک خصلت بسیار خوب داشتند. ممکن است افق دیدی بسیار محدود می داشتند، اما فکری همگرا داشتند و به دور از تناقضات و از همه مهمتر به دور از هر گونه ادعایی بودند. اگر به منش و سلوکشان نگاه می کردی، زندگی آنان مانند یک خط راست بود. اعتقاداتی داشتند و بر طبق آن اعتقادات زندگی می کردند. فرض کنید طرف سازی می زد، افیونی می کشید و از راه هنری که داشت ارتزاق می کرد، شاگردانی تربیت می کرد و نهایتا با احترام کامل از این دنیا رخت بر می بست.

آقای لطفی انتقاد من به شما این نیست که چرا برای امرار معاش از موسیقی استفاده میکنید، بل آن است که چرا این وسط نام طریقت را وجه المصالحه قرار می دهید. آقای لطفی من بنا بر اصول فکری خود نه در کنسرت شما و نه در کنسرت هیچ فرد دیگری شرکت نمی کنم، اما زمانی که گزارش کنسرت را در اینترنت خواندم بسیار متاثر شدم.

هنر سیرک سیار نیست و هنرمند بندباز نیست که بخواهد با عملیات محیر العقول بیننده را تحت تاثیر گذارد. موسیقی از راه گوش وارد دنیای درون می شود.شما از سنت دم می زنید. در طی این صد سال اخیر موسیقی اصیل ایران،در کدام دوره هنرمندان با این وضع و حال و روز روی صحنه می رفتند؟

مگر مرحوم سعید هرمزی که خدایش نیک بیامرزد،چگونه ساز می زد؟ مگر نه آن است که درویش بود،اما یک درویش نهانی. مگر نه آن است که بی نیاز بود. ای کاش روزی گفته هایی از زبان سرکار خانم فریده هرمزی دختر مرحوم هرمزی به زبان آید تا دیگران فرصت مقایسه داشته باشند. کدام هنرمند پابرهنه و با کفن روی صحنه می رفت؟ پایور؟ نه بگذارید از تار و سه تار نوازان مکتب قدیم بگویم: حاجی علی اکبر خان شهنازی؟عبدالحسین خان شهنازی؟عبادی؟

یا اصلا نه. همین مرحوم  علی اصغر خان بهاری؟ آیا با لباش خواب روی صحنه می رفت؟

شما یک نوازنده دوره گرد نیستید که نیاز باشد همه کار بکنید،هم ساز بزنید و هم خود را تکان دهید. به و به قول یکی از افرادی که گزارش کنسرت را نوشته بود به شیوه قلندری آواز بخوانید. شما محمد رضا لطفی سال های ۵۴ هستید. لطفا با اعمال و کردارتان،خطی بطلان بر گذشته درخشان خویش نکشید.

۲- دیدید که صحبت هایتان در مورد تار و سه تار و کمانچه چگونه با اعتراض اهالی موسیقی مواجه شد.و بعد گلایه کردید که چرا هیچ کس به شما زنگ نمی زند و چرا هیچ کس با شما از در دوستی و همکاری در نمی اید.آقای لطفی دلیلش همین رفتار و اعمال شماست که بسیار سطحی، بازاری و عوام فریبانه است. مهم آن است که همیشه در بین توده مردم این افراد پیروز و در تمامی صفت حق به جانب هستند و تمامی افرادی که مودبانه نقدی می کنند در نظر همین توده مردم، افرادی منفور هستند.همین مدت کوتاه که از نگارش این متن گذشته این توهین ها آغاز گشته است.اما گاه شرایطی پیش می آید که انسان نمی تواند سکوت کند.

۳-پسندیده است یک بار درباره مرحوم نورعلی برومند تأمل کنیم و به این پرسش فکر کنیم: چرا مادامی که ایشان در قید حیات بودند خبری از این آشفته بازار موسیقی عرفانی نبود؟ و باز به این پرسش فکر کنیم که چه شد که ایشان از عضویت در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی کنار کشید؟و در یکی از آخرین سخنرانی ها که در باب موسیقی عرفانی بود واکنش ایشان چه بود که از آن پس کنار کشید؟ (آقای شجریان در مقاله ای که به مناسبت یادبود مرحوم برومند نوشته شد،به این مهم اشاره کرده است)

بگذارید درویش گوشه نشین ما مجذوب علیشاه باشد، کمانچه نواز ما،همه آنان که ساز تخصصی کمانچه را می زنند باشند، آنهایی آوراز خوانند که سالها زحمت کشیده اند.و تار نواز و آهنگساز مدرن ما همان لطفی سالهای ۵۴ باشد.

و اگر هم مدعی حفظ و حراست از موسیقی اصیل هستیم، به دور از جو هیجان و بازار تزویر،مانند مرحوم برومند در گوشه گیری کامل همه هنرهایی را که می دانیم صادقانه و خالصانه و بدون مدعی انتقال دهیم.نه آنکه با هزار ساز به روی صحنه رویم و این کارها را انجام دهیم. والا مرحوم صبا هم که به قول یک روزنامه نگار ایتالیایی یک ارکستر کامل بود و در ۲-۳ ساز صاحب سبک بود، همه آنچه را که عمیقا می دانست در صحنه به انجام نمی رساند. شما که در مورد کمانچه و تنبک که مورد تایید اسم و رسم دارهای دوره خودتان نیز نیستید.

و در پایان چیزی هست که دریغم می آید نگویم.صفتی در آقای پایور است که بسیار زیبا و شایسته است. آقای پایور در منش و شیوه ارائه خود به عنوان یک کامپوزر و نوازنده تابع یک سری اصول لا یتغیر بوده و هست.این بدان معنا نیست که آقای پایور ایستا و ثابت بوده و رشدی نداشته، بر عکس مطالعه آثارش گواهی است بر جوشش و ایده های تازه، اما من فکر می کنم آقای پایور در زندگی هنری خود تابع اصولی لایتغیر بوده است،که من با احترام کامل نامش را نوعی همگرایی فکری و شخصیتی و در نهایت احترام "پرستیژ هنری" می گذارم. زندگی  هنری پایور در فرم اصیل خود، نوعی خط راست بوده و این از نظر من عالی ترین مقام برای یک هنرمند است.این می رساند این فرد از روز اول می دانسته در کجای کار ایستاده است و می خواسته چه باشد و چه انجام دهد.

افسوس که دیگر دیر و پیر و طریقت هم پناهگاه نیست. به راستی چند بار حافظ و خیام هشدار دادند؟ 

شاید عده ای هم بگویند که برخی حرکات و سکنات در اجرای کنسرت یا برخی صحبت ها مربوط به زندگی خصوصی لطفی است اما دوستان بدانید که هنرمند از زمانی که شاگرد تعلیم میدهد یا بر روی سن برای اجرا می رود دیگر چییزی به عنوان زندگی خصوصی ندارد چرا که الگویی است برای بخشی از مردم و خصوصا جوانان یک جامعه.

طبیعی است که اگر این الگو غلط باشد نه تنها هنرمند به چالش کشیده می شود بلکه روح هنر هم در نزد مبتدیان به اشتباه نمایانده می شود فکر کنم شنیده اید که:

اسلام به ذات خود ندارد عیبی    /      هر عیب که هست از مسلمانی ماست

و من می ترسم با این حرکات همان بلایی که سر آموختن دین به جوانان در این مملکت آمد بر سر هنر موسیقی نیز فرود آید و در ضمن حقیقتا خوشحالم که این کنسرت از رادیو پخش مستقیم نشد چرا که با آن اصوات که استاد لطفی از خود پراکنده کرد آبروی موسیقی ایرانی در خطر می افتاد.

 ***و اما توصیه ای برای خوانندگان این نوشته: اگر محتوی این نوشته برایشان تامل بر انگیز و احیانا تازه بود،به تاریخ موسیقی ایران مراجعه کنند،و اگر این نوشته و هدف نگارش آن بر خلاف طرز فکر و نگرش آنان بود،درخواست می کنم جد و آباد حقیر را از هیچ توهین و نکوهشی بی نصیب نگذارند،زیرا بهترین روش است و خواهش می کنم به جای آنکه مایل باشند از سابقه هنری و فکری من بدانند فقط به خواهش من گوش جان بسپارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:24  توسط علی سه تاری  | 

آواي ربناي استاد محمدرضا شجريان، پس از 30 سال، بار ديگر طنين‌انداز شد.

به گزارش خبرنگار بخش موسيقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خراسان،‌ محمدرضا شجريان كه 30 سال پيش دعاي "ربنا" را تلاوت كرده بود، عصر امروز در مراسم ختم مادرش كه در مسجد الزهرا (س) مشهد با حضور جمعي از مردم برگزار شد،‌ بار ديگر فرازهاي پاياني سوره "بقره" را كه به اين دعا ختم مي‌شود، تلاوت كرد.

وي همچنين پيش از تلاوت قرآن در سخناني با تشكر از حضور مردم در طول مراسم تشييع و نيز بزرگداشت مادر خود اظهار كرد: زبانم از تشكر محبت‌هاي بي‌دريغ شما قاصر است،‌ هرگز اين همه بزرگي منش و صفاي شما را از ياد نخواهم برد.

او افزود: از روز اولي كه ضايعه درگذشت مادرم پيش‌آمد از برگزاركنندگان مراسم خواستم تا آن‌را كوتاه برگزار كنند تا مزاحم شما نشويم،‌ شما مردم افتخار وجودي‌ام هستيد و بار ديگر با محبت‌هاي خود شرمنده و سرفرازم كرديد.

عثمان محمدپرست نيز به‌نمايندگي از جامعه‌ي هنرمندان، به خانواده شجريان تسليت گفت و خطاب به مردم عنوان كرد: به‌واقع احساس كردم همه شما عزادار بوديد و از اينكه حق استاد محمدرضا شجريان را ادا كرديد، صميمانه تشكر مي‌كنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 12:0  توسط علی سه تاری  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 11:54  توسط علی سه تاری  | 

شايد نوشتن مقدمه‌اي بر گفت‌وگو با موسيقيداني چون محمدرضا لطفي كاري سخت و حتي پيچيده باشد البته مي‌توان آن را سهل در نظر گرفت و مثلا نوشت: محمدرضا لطفي متولد 17 مهر 1325 گرگان است. او از كودكي...، اما اين تكرار مكررات نه چيزي با خود همراه دارد و نه شايد در خور شأن چنين گفت‌وگويي باشد.

 لطفي از شاخص‌ترين هنرمندان نسل مركز حفظ و اشاعه و دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران است. آثار متعدد در قالب گروهي و تكنوازي تار و سه‌تار علاوه بر خاطره جمعي و قومي، ردپاي تاريخي مشخص از موسيقي سه، چهار دهه اخير را با خود دارد؛ آثاري كه هر يك به فراخور موقعيت اجرا، مي‌تواند در حكم يك مرجع موسيقي كلاسيك ايران كه لطفي به درستي موسيقي رسمي مي‌نامد، قرار گيرد.

به هر حال، اينك پس از 24 سال لطفي به وطن بازگشته (پس از يك مهاجرت طولاني به آمريكا، كانادا، آلمان، سوئيس و...) و روزهاي چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه اين هفته (14، 15، 16 تيرماه) در مجموعه فرهنگي كاخ نياوران قصد اجراي كنسرت دارد. اين گفت‌وگو به همين بهانه، مجالي است تا در انديشه و تفكر اين هنرمند حدودا 60 ساله و همزمان با شنيدن حضوري سازش قدري تامل كنيم.

محمدجواد بشارتي:حدود سه دهه از انقلاب 57 و چهار دهه از حركت‌هاي هويت‌مدار مبتني بر حفظ اصالت و سنت در موسيقي مي‌گذرد. اكنون در مرحله‌اي هستيم كه روند حركت موسيقي با مسائل و مشكلات متعدد مواجه شده است،‌ بنابراين مي‌توان نقبي به گذشته زد و مسير پيموده‌شده را بازنگري كرد. ابتدا از شرايط موسيقي در دهه 50، حركت‌هاي اجتماعي موسيقي و تعامل اجتماع و موسيقي در آن دوران بگوييد؟

بعضي از موسيقيدانان بر اين باورند كه موسيقي در ميان ديگر هنرها، به تعمق اجتماعي و تاريخي نياز ندارد به عبارتي نغمات و الحان موسيقي به تنهايي قادر به دفاع از خود هستند. اگرچه اين ديدگاه درست به نظر مي‌رسد (در ارتباط ميان شنونده و موسيقي)، اما موسيقي همانند ساير هنرها نمي‌تواند از سير تحولات اجتماعي دور بماند.

 ضمن آنكه عوامل تعيين‌كننده اين هنر را بايد در روند قانونمندي‌هاي اجتماعي، سياسي،‌ اقتصادي و فرهنگي جست‌وجو كرد. جداي از مسائل مطرح شده، اغلب تلاش مي‌شود عوامل فرهنگي- هنري به صورت خودجوش ديده شود، با اين حال وقوع انقلاب مشروطه، دوران مصدق و انقلاب بهمن 57 به خوبي نشان داد كه مواردي چون دگرگوني نظام‌ها و حركت‌هاي اجتماعي، چگونه قادر است شكل و محتواي موسيقي را پويا و حتي در بعضي موارد ايستا كند.

 قبل از قيام و حركت‌هاي سال 57، نياز به نوعي موسيقي كه در راستاي تحركت اجتماع هم باشد، كاملا احساس مي‌شد و موسيقي ايراني در اين عرصه، تنها تجربه عارف قزويني را در پيشينه خود داشت. (آن هم بر بستر تصنيف‌سازي كه با سطح آگاهي آن دوره تناسب داشت.)

بنابراين جز تني چند از موسيقيدانان حوزه هنر سنتي كه اغلب جوان و كم‌اطلاع بودند، ديگر دست‌اندركاران شاخه‌هاي ديگر موسيقي، مانند ادامه‌دهندگان راه وزيري يا آنان كه به موسيقي غربي مي‌پرداختند و بنا به طبيعت كارشان (روند اين نوع موسيقي و سنت آن در اروپا) بايد بيشتر درگير اين تحولات مي‌شدند، به اين مساله مهم توجه نكردند و سكوتي تلخ، عبوس و غيرفعال را پيشه خود ساختند.

 به هر حال عدم دانش كافي موسيقيدانان از روند وقايع سياسي و نداشتن سنتي قوي در اين زمينه كه ناشي از قطع شدن شريان‌هاي فرهنگ ملي بود، نگذاشت تا در عرصه مورد بحث، اين هنر ساختار مستحكم‌تري پيدا كند.

تجربه كانون چاوش و آثار توليدي آن، به عنوان يك جريان مهم مطرح است، اما اين تجربه به يك مكتب يا نظام فكري تداوم‌دار بدل نشد. نظر شما در اين مورد خاص چيست؟ ضمنا به تجربه پيشين‌تر آن يعني حفظ و اشاعه هم اشاره كنيد؟

بعضي از محققان همچون دكتر آريان‌پور (اميرحسين) معتقدند گروه شيدا و چاوش از نخستين گروه‌هاي هنري به شمار مي‌آيند كه توانستند موسيقي ايراني را در بستر انقلاب بارور كنند. به‌رغم اين، باور من اين است كه تحريم موسيقي و حذف نيروهاي وطن‌پرست و متخصص، بزرگترين لطمه را به پويايي اين هنر و هنرهاي ديگر وارد آورد؛ هرچند بعدها تلاش‌هايي براي رفع اين نقيصه هم انجام شده است.

 بايد به اين مساله آگاه بود كه گروه اندكي از موسيقيدانان زمان پهلوي بين سال‌هاي 50 تا 57 با درك كم‌وبيش درست‌تري از شرايط، تلاش كردند كه موسيقي را از پاي بزم‌هاي شبانه و مجالس آنچناني،‌ با برخوردي كاملا متفاوت به ميان مردم بياورند. اين گروه، گرچه دستي از دور بر آتش داشتند، اما كوشش كردند تا با وجود تجربه كم، كارهاي ارزنده‌تري در اين زمينه انجام دهند.

 با توجه به شرايط دوران پهلوي كه به استقلال فرهنگي بهاي كمتري داده مي‌شد، به خاطر توجه اندكي كه بخشي از اشرافيت در فاصله سا‌ل‌هاي 50 تا 57 به موسيقي ايراني پيدا كرده بود. واحدهايي در راديو و تلويزيون به وجود آمد كه بر بستر آن تعدادي اندك از دانشجويان، اين امكان را يافتند كه در محضر استاد برومند استعداد و ذوق خود را در بوته آزمايش بگذارند. با وجود آثار ارزنده اين دوران، اين اميد نيز به خاطر پاره‌اي دلايل از دست رفت.

 به نظر مي‌رسيد دست‌هايي در كار است تا اساتيد و دانشجويان را آلت دست قرار داده و مركز حفظ و اشاعه را به فراموشخانه و آبدارخانه شاهي تبديل كند. تعداد اندكي از اين گروه كه جزو اخراجي‌ها و مستعفيان مركز حفظ و اشاعه موسيقي بودند، توانستند بخشي از راه درست‌تر موسيقي ايراني را در راديو دنبال كنند. تلاش و كوشش‌هاي اين طيف باعث شد تا فاصله‌اي كه ميان نسل جوان و تحصيلكرده با موسيقي ايراني و موسيقيدانان به وجود آمده بود، پر شد.

پس از انقلاب، مسائل متعددي به وقوع مي‌پيوندد كه سير حركت موسيقي را با موانع و مشكلات جدي روبه‌رو مي‌سازد. شما به مساله تحريم و حذف اشاره كرديد؛ تحليل‌تان از شرايط موسيقي پس از انقلاب چيست و خود شما در اين ميان چه نقشي ايفا كرده‌ايد؟

من خود بازتاب يك جريان اجتماعي هستم. جريان پيش از انقلاب وجريان پس از انقلاب. اگر موسيقيدانان در سلامت بنشينند و انتقادكنند و توضيح دهند كه چه روش‌هايي بوده و كدام درست و كدام غلط است، خيلي راهگشاست. هنوز كه هنوز است برخي از موسيقيدان‌‌ها مي‌گويند هيچ‌چيز در گذشته غلط نبوده و همه اين بحث‌هاي پس از انقلاب اشتباه است.

 هر روز هم بر اين اعتقاد پافشاري بيشتري مي‌كنند. به عنوان نمونه همان برنامه‌اي را كه 40 سال پيش داشته‌اند به همان شيوه آموزش داده و شاگرد تربيت مي‌كنند و هيچ انتقادي را درباره اشتباهات نمي‌پذيرند. در آن دوره افرادي چون من، ديديم كه يك رشته امور در موسيقي اشتباه و نادرست به نظر مي‌آيد؛ بنابراين سمت و سوي ديگري انتخاب كرديم.

 مردم هم ابتدا پذيراي ما نبودند، اما چون باطنا ميان ما و مردم همانندي، يكساني و ارتباط دروني وجود داشت در روزهاي پيش از انقلاب و در دوران انقلاب با ما ارتباط عميق پيدا كردند و باعث شكوفايي ما شدند. به نوعي و در واقع ما و مردم با هم شكوفا شديم. در سوي ديگر آن عده‌اي كه هيچ اشتباهي را نمي‌پذيرند، باز هم اشتباهات بسياري صورت دادند.

 من در اولين كتاب سال شيدا پيشنهاد كردم در زمينه موسيقي سمينار برگزار شود و نتيجه اين تحقيقات و شناخت‌ها در اختيار دولت و سياستگذاران فرهنگي قرار گيرد تا شاهد حركت‌ها و نظرات متخصصان باشيم.

 البته نكته مهم و كليدي ديگر هم وجود دارد؛ اينكه خيلي از هنرها در شرايط سخت بارور و به اهرم‌هاي درجه يك تبديل شده‌اند درست است، اما انگار قرار است ديگر اين فشار نباشد، براي همين انقلاب شده است، اما در مورد مسائل اقتصادي فكر نمي‌كنم در دنيا كسي بگويد مسائل اقتصادي را كنار مي‌گذاريم و تنها به مسائل فرهنگي مي‌پردازيم. اقتصاد مهم است، اما همه چيز نيست، با اين حال كشور بدون مسائل اقتصادي نمي‌تواند به راه خود ادامه دهد و حتي مسائل فرهنگي – و در اينجا موسيقي – نيز عناصر قابل استفاده در جامعه نخواهند بود.

 به عنوان مثال در يك كلاس موسيقي مي‌بينيم كه 90 درصد سازهاي مورد استفاده خوش‌صدا نيستند. براي اينكه بگويم خوش‌صدايي چيست كه نمي‌توان با ساز بدصدايي كه در دست شاگردان است، خوش‌صدايي را آموزش داد! وقتي مي‌گويي يك سه‌تار خوش‌صدا بياوريد، مي‌گويند سه‌تار خوب و خوش‌صدا مثلا 700، 800 هزار تومان (و حتي بيشتر) است و اين يعني خرج چندماه خانواده ما (قيمت برخي سازها نظير يك تار خوب به چند ميليون تومان مي‌رسد) چنين فردي با ساز بد و بدصدايي عادت مي‌كند و تصورش از صدا همان است.

در حالي كه اولين كار موسيقي، ايجاد و توليد صداي خوش است. اگر غير از اين باشد كه كسي گوش نمي‌كند. منظور از طرح اين مساله اين بود كه بايد شرايط و امكاناتي وجود داشته باشد كه هنرمند با فراغ بال به كار بپردازد. مسائل اقتصادي را نمي‌توان حذف كرد. فرهنگ، اقتصاد و سياست عناصر و پديده‌هاي به‌هم پيوسته‌اند.

 من نمي‌توانم پيكر عظيمي كه به نام دولت وجود دارد را نديده گرفته و كنار بگذارم، در اين صورت تنها مساله فني موسيقي مطرح مي‌شود كه جاي طرح آن در دانشگاه و هنرستان‌هاست، اما به‌عنوان يك موسيقيدان به همه پيكره نگاه مي‌كنم و اگر از من بپرسند شما در اين پيكره پيوسته چه طرحي براي موسيقي كشور داريد آن‌وقت مخاطب من دولت است و اين طرح را به دولت ارائه مي‌كنم تا كار كند.

 شما نمي‌توانيد نقش دولت را درباره سليقه‌ها و فرهنگ شنيداري كه به‌وجود مي‌آورد، نديده بگيريد. به نوارفروشي‌هاي سطح شهر مراجعه كنيد، با يك نگاه دقيق مي‌بينيد كه سليقه‌هاي دولت و سيطره و محدوده ارزش‌ها در تك‌تك كاست‌ها و آلبوم‌هاي موسيقي موجود است.

ريشه اولين تحولات و اولين حركت‌ها در همه پديده‌هاي فرهنگي به انقلاب مشروطه بازمي‌گردد. اگر موافق هستيد گريزي به آن دوران بزنيم و ريشه‌هاي بحث مطرح‌شده را در آن دوران به نظاره بنشينيم. به‌خصوص آنكه شما در اين مورد و بحث عقايد و ديدگاه‌هاي «عارف قزويني» و سپس بحث هنرستان موسيقي و راه استاد «علينقي وزيري» مباحث گوناگوني مطرح كرده‌ايد.

با وقوع انقلاب مشروطه- كه منجر به شكست حكومت فردي شد- براي موسيقي نيز محيط رشد بيشتري به‌وجود آمد و موسيقيدانان متعهد بر آن شدند تا به احياي مجدد موسيقي در چارچوب ارزش‌هاي سنتي آن بپردازند.

يكي از كساني كه پس از به‌دست آمدن نسبي آزادي‌هاي مدني و اجتماعي (كه بعد از صفويه به سختي آسيب ديده بود) به فكر ايجاد نوعي هنرستان موسيقي ملي افتاد تا به اين وسيله راه موسيقيدانان متعهد ايراني را هموار سازد، عارف قزويني، موسيقيدان و تصنيف‌سراي انقلاب مشروطه بود كه به‌دلايل گوناگون از جمله نفوذ غرب و گرايش‌هاي فلسفي آن، تاثيرپذيري اهل انديشه از اروپاي قرن 19 و محكوم‌كردن موسيقيدانان متعهد ايراني به مفاهيمي چون «ارتجاعي، واپسگرا، عقب‌افتاده، مطرب و ...»

مانع تداوم حركت او شده و در نطفه خفه شد. استاد وزيري براي من نقل كرده است كه «وقتي با مشقت زياد به تركيه رسيدم، شنيدم عارف قزويني نيز در تركيه است. علاقه‌مند شدم او را ملاقات كنم و يكي از دوستان مشترك ترتيب اين ملاقات را داد. پس از صحبت‌هاي جاري، عارف گفت كه علاقه‌مند است در ايران هنرستان موسيقي ملي تاسيس كند. من به او گفتم اين كار مستلزم آن است كه نت بدانيد و به سيستم هنرستان‌هاي اروپا وارد باشيد.»

اين موضوع نشان مي‌دهد كه عارف قصد داشته يك هنرستان ملي براي انواع موسيقي ايراني تاسيس كند. اگر اين هنرستان به‌وجود مي‌آمد، بي‌ترديد افرادي مانند درويش‌خان و دوستان موسيقيدان عارف در آن فعال مي‌‌شدند و شايد ما امروز پايه‌هاي مستحكم‌تري براي موسيقي ملي داشتيم. درست درهمان زمان در تركيه هنرستان ملي ايجاد شده بود(شايد هم زودتر) اين هنرستان به شيوه سنتي از همه موسيقيدانان قديم دعوت به كار كرد و مقامات تركيه را – كه شبيه رديف ماست – به صورت پنجه‌اي به شاگردان آموزش مي‌‌دادند.

 در اين هنرستان افرادي كه نت مي‌‌دانستند، آثار هنرمندان قديمي كه حتي گاهي آثار عبدالقادر مراغي را نيز در بر مي‌‌گرفت به نت درآوردند. اين از جمله موارد مهمي بود كه در هنرستان وزيري در دستور كار قرار نگرفت و حتي آنچه را هم كه ايشان در جواني نوشته بودند در هنرستان مفقود شد.

 در همان زمان و پس از آن اساتيد بزرگ موسيقي همچون درويش خان، ني داوود، شهنازي، دوامي، ‌برومند، ‌اميرقاسمي، درگاهي، فروتن، سماعي، طاهرزاده، قمر و... در قيد حيات بودند، اما فقط به دليل ندانستن نت و سنتي بودن ناديده گرفته مي‌‌شدند (حتي در زمان خالقي فقط از علي‌اكبرخان شهنازي دعوت به كار شد.) اگر اين آرزو برآورده مي‌‌شد و عارف قزويني به فرمان رضاشاه تبعيد نمي‌شد، هم‌اكنون ما نمونه‌هايي در اختيار داشتيم و ديگر بين موسيقي نسل ما و دوران قاجار، فاصله زيادي وجود نداشت و اين زنجير گسسته نبود.

در واقع مي‌‌خواهيد بگوييد اين تاثيرپذيري و تقليد از غرب كه از انقلاب مشروطه آغاز شد، ‌ريشه بسياري از گسست‌هاي فرهنگي و در اينجا موسيقي ما را توضيح مي‌‌دهد؟

شرايط پس از انقلاب مشروطه چنان بود كه فلسفه‌هاي غزلي- از دكارت تا هگل و از هگل تا ماركس- به ايران راه يافتند. آن هم نه به صورت عميق بلكه به صورت سطحي. شايد بهتر بود ايران راه ژاپن را كه تقليد محض است، دنبال مي‌‌كرد، تا تقليد نيمه و بي‌هويت.

تقليد اگرچه انسان ايراني را به فرهنگ غرب نزديك‌تر و او را هوشيارتر كرد، اما متاسفانه اين تقليد براي بيشتر انديشمندان ايران، به ويژه موسيقيدان‌هاي پس از قرن 19 . م، ‌چنان با فريفتگي و از خودباختگي آميخته بود كه ديگر كمتر كسي فرهنگ تنومند ايران را مي‌‌ديد.

 اين گروه جهان‌بيني ايرانيان را در مجموع واپس‌گرا و ارتجاعي ارزيابي مي‌‌كردند، اما آيا چنين بود. آيا ايرانيان جهاني‌بيني نداشته‌اند؟ آيا بر پايه جهان‌بيني فلسفي خويش اختراعي نكرده‌اند؟ و آيا نويسنده،‌ محقق،‌ شاعر، معمار، رياضيدان، منجم، ‌موسيقيدان و... به جهان تحويل نداده‌اند؟

 اما بر پايه آن باورها تمام سازمان تاريخي موسيقي ما از هم پاشيد؛ سازماني كه به سختي پس از صفويه به وسيله اساتيد اين فن يعني عاشق‌ها، بخشي‌ها، مطرب‌هاي دوره‌گرد رسمي و غيررسمي، تعزيه‌خوانان، مداحان، دستفروش‌هاي كوچه و بازار، نقاره‌نوازان آستان قدس، دراويش خياباني و قلندرهاي شبانه، صوفيان دردمند، معين‌‌البكاها و بعضي از واعظان، حفظ و حراست شده بود.

 به جاي سنت‌هاي زيبا و مردمي، هنرستان‌هايي درست شد برپايه روش آلمان و فرانسه و متاثر از انديشه غزلي كه تا سال 57 به جز يك، دو نفر، به جرم مطرب بودن و ندانستن نت فرنگي هرگز در سازمان آموزش هنرستان ايراني به كار گرفته نشدند! با تداوم اين برنامه‌ها، آرام‌آرام دروس علوم انساني و ادبيات و سنت ذهني محصلان موسيقي ضعيف و ضعيف‌تر شد تا جايي كه اگر به همان ترتيب ادامه مي‌يافت، مردم ما مي‌بايست براي اجراي موسيقي ملي خود از خارج نوازنده وارد كنند و چه‌بسا چنين هم مي‌شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 16:34  توسط علی سه تاری  |