|
موسیقی سنتی و مقامی ايراني
|

دیشب دلم خیلی گرفته بود و ناخودآگاه شعری به ذهنم آمد. شعر را بر برگ کاغذ آوردم و امروز در وبلاگ آوردم. اگر در مورد کیفیت آن نظر بدهید خوشحال می شومدلبرم غمگين استناخودآگاه مرا با غم خود مي شويدبه نگاهي مبهمدل من اكنون از دوري ياربه نگاهي راضيستدل من ناراضيستغم آن جان كه به سان نفس استدر دلم مي بارددل من بارانيستكاش مي شد قدحي گيرم و با يار سبك بال كنم شور و شعفولي حيف، يار من غمگين استكاش با تک نفسي ناز نگاهش بخرمكاش تنها بشود كه به او خيره شوماما حيف، زندگي غمگين استكاش تنها مي شد، كه بگويم نرو اي دوستدگر اي پاره جانتو مرا پاک در اين ظلمت و دوربي صدا جا مگذارنفسم مي گيردبغض ناجور قدم بر نگهم مي راندبي گمان وقت براي دگرين بار نخواهد آمدبه خدا، به خدا خسته شدمنتوانم دگر اين بار گران مايه ي هجران بردنوقت آن است دگر، من و ياربا هم و گرد جهان موج زنيمما همانند دو قمري ته اين پست كبودخسته از سنگ و خس و خاشاكيمما به اميد بهار و نگه ملتمسيمخسته امدل من مي خواهدبه خدا شكوه كندكاش فردا، سر صبحدست آن نازك سيمين ساقمبه برم بركشداز غم برهاند روحم«شعری بداهه از اشعار خودم»